Thursday, 28 June 2007
عرض کنم حالا که آقای ماجرا در طوفان حادثه به شغل شریف موج سواری اشتغال دارد، بنده نیز ساحل منطق را رها کرده و قصد کردم که در قایق هیجان پارویِ فریاد بزنم. بدین منظور بلندگوی قلم با خود برداشته و عازم جزیره کاغذ شدم
گفته بودند پشت دریاها شهری ست که خیلی عجیب و غریب است و پر از تجلی و کبوتر و خواب لطیف و امام
زمان و اینجور چیزهاست. البته هدف پارو زدن در طوفان حادثه بود که فکرِ واقعیت خواب از چشمِ رویا ربود و درکمال تعجب شهرِ مزبور رویت شد! یک عدد امت باحال دیدم که پرچم سبز بر دوش گرفته و در مقابل هزار امام زمان سر تعظیم فرود آورده است. امامان زمان در هزار مکان، با اعلامیه و تلویزیون و کیهان و فتوا و باتوم، از جلو و عقب و چپ و راست، مشغول ارشاد امت همیشه در صحنه بود. کبوتر تقدس کمربند تی ان تی به خود بسته و آماده ی بردن ماهیِ هوانشناسِ کافر به اوجِ آسمان بود. روشنفکرِ مبارز در خوابِ لطیف اعتراض، گلیمِ بیانیه می بافت! هوا پر از تجلی تهمت بود. دلم گرفت. خودم را با ضرب المثل شمن هایِ آهو صفت سرزنش کردم که اگر می خواهی کسی را تکان بدهی، اول خودت را بتکان و تا آمدم خودم را تکان دهم دیدم که عضوی از آن هفتادمیلیونم. در رویای آزادی سیر می کنم و ساکنِ زندانِ بنزینم! اسیرِ شیطان سیاهِ نفتم. بنده ی آقایِ باری به هر جهتم. چه کنم؟ گرفتارم. راه دیگری جز تلاش نمی شناسم. سفره ی امروزم را رنگین کنم کافی ست. فردا هم دروغ می گویم. پس فردا هم. دروغ عشق من است! فن من است. زندگی من است . فقط من مهمم. من مرکز جهانم. بچه ام هم باید مثل من گرگ باشد. باید پاره کردن را یاد بگیرد و گرنه تکه و پاره می شود.

یکی می گفت: به این چیزها فکر نکن. اگه فکر نکنی همه چیز با همه چیز هماهنگ میشه! می گفت پنجه در پنجه ی قاطرِ زندگی بیفکن و قفل بی خیالی بر صندوق مشکلات بزن. دیدم راست می گوید. آمدم قفل زدم. خودم ، نسل بعدیم ، عشقم ، امیدم، جامعه ام، ذهنم را قفل کردم و کلیدش را به رودخانه ی روز مره گی انداختم. چند سالی ست که با چراغ قوه ی آگاهی و نورافکن فلسفه می گردم و در این هیاهوی نان وآب و دفتر، راه به جایی نمی برم.
حالا از همین جا با صدایی که دیوار صوت را هزار بار می شکند، اعلام می کنم که من برآیند همه ی تناقضات جهانم. در من صدو چهارده سوره ی قرآن با اصلِ منطقِ ارسطو و جمهورِ افلاطون و دازاینِ هایدگرِ و پدر خوانده ی مارلون براندو و هویت ایرانی و صدای نانسی عجرم، یکجا جمع شده است و فریاد می زند یا مرگ یا بنزین!
یه نکته: هدف من از بیان این مطلب رد کردن طرح سهمیه بندی بنزین نیست چرا که محدود نمودن مصرف بنزین را به نفع کشورم می بینم. هر چند که به شیوه اجرای آن انتقاد جدی دارم. به نظرم بهترمی ببود اگر طی یک دوره چند ساله قیمت بنزین را تا حدی معقول بالا می بردند. با استعدادی که ما ایرانیا در تقلب داریم ، فکر نمی کنم این طرح کارت هوشمند، مصرف بنزین را چندان پایین بیاورد.0
حالا از همین جا با صدایی که دیوار صوت را هزار بار می شکند، اعلام می کنم که من برآیند همه ی تناقضات جهانم. در من صدو چهارده سوره ی قرآن با اصلِ منطقِ ارسطو و جمهورِ افلاطون و دازاینِ هایدگرِ و پدر خوانده ی مارلون براندو و هویت ایرانی و صدای نانسی عجرم، یکجا جمع شده است و فریاد می زند یا مرگ یا بنزین!
یه نکته: هدف من از بیان این مطلب رد کردن طرح سهمیه بندی بنزین نیست چرا که محدود نمودن مصرف بنزین را به نفع کشورم می بینم. هر چند که به شیوه اجرای آن انتقاد جدی دارم. به نظرم بهترمی ببود اگر طی یک دوره چند ساله قیمت بنزین را تا حدی معقول بالا می بردند. با استعدادی که ما ایرانیا در تقلب داریم ، فکر نمی کنم این طرح کارت هوشمند، مصرف بنزین را چندان پایین بیاورد.0